عبد الله قطب بن محيى

205

مكاتيب عبد الله قطب بن محيى

محبت را ظهورى نماند و نظر به اين سرّ عارف گفته : « تا ابد اين راه و منزل رفتنى است » و سالك را در اين ، دو مقام است : مقام بدايت و مقام نهايت . در مقام بدايت پيوسته مانع بر سر مانع او را پيش مىآيد ، چنانچه در بدايت ، افروختن آتش هيزم بر سر هيزم چينند و در اين حين سلطان آتش ضعيف باشد و در دست هيزم‌هاى متكاثف ذليل و از سوختن آن عاجز ، مع ذلك افروزنده ، پيوسته هيزم اضافه كند براى تكثير مادّه ، بعد از آن كم‌كم سلطان آتش قوى شود و استيلاى او بر جرم هيزم مقرر گردد تا چنان برافروزد كه تر و خشك هرچه در وى ريزند ، سوزد . و اين مقام نهايت سالك باشد و در اين حين توان گفت كه سالك را مانع نمانده ، نظر به آنكه مانع بر وى مسلّط نيست ، و الّا ذات مانع حاصل است كه اگر نبودى ، آتش محبت هم نبودى ؛ غرض آنكه در بدايت محبت ، تكاثف موانع و ترادف قواطع رسمى است مقرر و امرى است غير منكر ، قال العارف : بس شكنجه كرد عشقش بر زمين * خود چرا دارد ز اول عشق كين عشق از اول سركش و خونى بود * تا گريزد هركه بيرونى بود اخوان ايدهم اللّه و اعان ، بايد كه از اين باك ندارند و از وقيعه و بهتان اهل افترا غمناك نگردند . آخر نشنيده‌اند كه « لا يكون الرجل صالحا حتى يكون علكا فى افواه الرجال » كينه خواه سالكان از قاطعان هم قاطعان خود بس‌اند ، كه خود را به حالتى مىدارند كه رحمت خداى از ايشان بر كنار است ، به دليل آنكه « ثلاث اذا كن فى مجلس فالرحمة عنهم مغروقة : ذكر الدنيا و الضحك و الوقيعة فى الناس » و قاطعان قطعهم اللّه ، مجالس ايشان به اين‌ها و امثال اين‌ها مشحون است و جماعتى كه غيبت مؤمنان به غير حق مىكنند و از تناول لحوم اخوان مسلمين باك ندارند و به آن حريص‌اند ! از آن است كه بر طبع كلاب دوزخند ، و اشهى طعامى نزد كلاب ، لحم باشد ! تا آن يابند به چيزى ديگر نپردازند ؛ لا هنيئا لهم و لا مريئا و عذبهم اللّه بها عذابا أليما .